X
تبلیغات
شهرم كره اي

قالب پرشین بلاگ


شهرم كره اي
تو مگه قسم نخوردي دلمو تنها نذاري

روبروم نشستي اما از غريبه کم نداري

روبروي من نشستي توي چشم تو ستاره

از صداي تو شنيدم که دلت دوستم نداره

تو مگه قسم نخوردي دلمو تنها نذاري

هرگز از روز جدايي سخني به لب نياري

حالا روبروم نشستي حرف تو فقط جدايي

تو قسم نخورده بودي که يه دنيا بي وفايي

تو قسم نخورده بودي روزي عشق تو ميميره

نور يک ستاره يک شب جاي مهتاب و ميگيره

[ سه شنبه 1391/03/09 ] [ 11:48 AM ] [ ali karim ]

ترس ما

وحشت از عشق که نه ، ترس ما فاصله هاست ...

وحشت از قصه که نه ، ترس ما خاتمه هاست ...

ترس بیهوده نداریم ، صحبت از خاطره هاست ...

صحبت از کشتن نا خواسته عاطفه هاست .

کوله باریست پر از هیچ که بر شانه ماست .

گله از دست کسی نیست ، مقصر دل دیونه ماست .

تا سرانجام ، سرانجام گرفتیم به هیچ ...

راهی سفر به هیچستانیم ، گله ای هست که از خود داریم .

چاره ای نیست اگر انسانیم ،

درد ما مرگ تفاهم ،

غم ما ، کوچ محبت ؛

غم ما از بی کسی مردن و رسوا شدنه ،

اینم از عاقبت عشق ، که تنها شدنه !!

[ یکشنبه 1391/03/07 ] [ 12:50 PM ] [ ali karim ]

[ سه شنبه 1391/02/19 ] [ 9:13 AM ] [ ali karim ]

 وقت رفتن تو گريه حتي نمي داد مجالم


 كه تو رو اون جور ببينم كه بمونه تو خيالم


 مي دونستي سفر تو آخر راهه


 مي دونستي كه نگاهم به تو آخرين نگاهه


 سفرت بخير عزيزم بي بلا تنت سلامت


 مي مونم چشم به راهت حتي تا روز قيامت


 عاقبت بازي تقدير قفل پنجره ها رو وا كرد


 جادوي مه گرفته عاقبت ما رو جدا كرد


 دل ميگه كه برمي گردي اي هميشه بهترينم


 فرصتي مي ده زمونه كه بازم تو رو ببينم

 

[ سه شنبه 1391/02/19 ] [ 9:6 AM ] [ ali karim ]


یکی بهم باد بده که فراموش کنم

یکی بهم یاد بده که نابود کنم

یکی ...................

یک..................

ی...............

..............

[ سه شنبه 1391/02/19 ] [ 9:2 AM ] [ ali karim ]
کم کم داره از خودم بدم میاد چرا چرا چرا چرا و چرا من نمی توانم او را فرامش کنم با ان همه نفرت 

ازت بدم TTTTTTTTTTTTTTTTTTTTTTTTTTTTTTTTTTTTTTTTTTTTTTTTTTTTTTT

دیگه از حرف Tبدم میاد . علی دیگه ننویس T . چرا چرا چرا چرا چرا چرا و...

[ سه شنبه 1391/02/19 ] [ 8:59 AM ] [ ali karim ]

نميدانم چرا ؟

               كجا ؟

                       تا كي ؟

                                   براي چه ؟

 ولي رفتي

 بي انكه

   به فكر غربت چشمان من باشي



[ سه شنبه 1391/02/19 ] [ 8:53 AM ] [ ali karim ]

........................................بــــــــــا تــــــمــــــام دل...............
..................... با تمام دل....با تمام دل با تمام دل......با تمام دل
.............. با تمام دل...........با تمام دل. با تمام دل...........با تمام دل
.......... با تمام دل......................با تمام دل.....................با تمام دل
........ با تمام دل..........................................................با تمام دل
...... با تمام دل.............................................................با تمام دل
..... با تمام دل..............................................................با تمام دل
..... با تمام دل.............................................................با تمام دل
....... با تمام دل.........................................................با تمام دل
........ با تمام دل......................................................با تمام دل
...........با تمام دل.................................................با تمام دل
..............با تمام دل...........................................با تمام دل
.................با تمام دل.................................... با تمام دل
.....................با تمام دل............................با تمام دل
........................با تمام دل....................با تمام دل
..............................با تمام دل.........با تمام دل
..................................با تمام دل با تمام دل                  

..............................    دوستت دارم تا ابد


[ سه شنبه 1391/02/19 ] [ 8:50 AM ] [ ali karim ]


سلام می کنم از روی مهربانی / سلام میکنم از روی شادمانی

سلام می کنم تا جان دارم / که خواننده این سلام را دوست دارم
.
.
آن حرف که از دلت غمی بگشاید / در صحبت دل شکستگان میباید
هر شیشه که بشکند ، ندارد قیمت / جز شیشه دل که قیمتش افزاید...
.
.
گل نشکفته در باغ امیدم / ز باغ زندگانی قصه چیدم
ندیدم من ز دنیایم وفایی / به قلبم غصه و غم را چشیدم...
.
.
همین مسیر را مستقیم بروی میرسی به دو راهی
یک راه به من ختم می شود، آن دیگری به ختم من...

[ دوشنبه 1391/02/18 ] [ 12:56 PM ] [ ali karim ]
در دادگاهه عشقم متحم دلم و قاضی قلبم و حضضار جمعی از عاشقان و دلباختگان قاضی جرمم را دلباختن به تو خواند و عاشق تو شدن حکمم را ادام خواند و در پای چوبه دار آخرین خواسته ام را خواستن و من گفتم به تو بگویند دوستت دارم

[ دوشنبه 1391/02/11 ] [ 7:37 PM ] [ ali karim ]
علی  که سر بزند در این بیشه زار خزان زده شاید دوباره گلی بروید شبیه آنچه در بهار بوییدی پس به نام زندگی هرگز نگو،هرگز
[ دوشنبه 1391/02/11 ] [ 7:33 PM ] [ ali karim ]



تمامی مزرعه

کافر صدایش میزدند

گل آفتاب‌گردان کوچکی را که

عاشق باران شده بود!


" ؟ "


[ دوشنبه 1391/02/11 ] [ 7:28 PM ] [ ali karim ]
زندگی مواجهه ابدی انسان است با انتخاب ...

به نظر می رسد که هر انتخاب مثل خطی است که بر صفحه ی سفید هستی خود می کشیم .

بسیاری از آدم ها که انتخاب هایشان خوب نیست در طول زندگی مجموعه ای از خط های کج و کوله و نامفهوم تولید می کنند که هیچ معنای روشنی ندارند.

اما آنها که انتخاب های درستی دارند ؛ رفتارهایشان خطوط متوازن و معناداری را به وجود می آورد ؛

چیزی شبیه به یک تابلوی نقاشی

[ دوشنبه 1391/02/11 ] [ 7:22 PM ] [ ali karim ]

بغض
 
هر آهنگی که گوش میدهم
به هر زبانی که باشد
بغضم را میشکند ...
نمی دانم
بغضم به چند زبان زنده دنیا مسلط است ...!!

[ شنبه 1391/02/09 ] [ 8:9 PM ] [ ali karim ]

[ شنبه 1391/02/09 ] [ 10:25 AM ] [ ali karim ]



































بی تو فردایی ندارم ، ای تمام زندگانی

ای همیشه از تو روشن ، روزگاران جوانی



ای سرشته  روح و جانم ، با هوای عنبرینت

ای تو  پاشیده به قلبم ، رنگ و بوی ارغوانی



بی تو  دنیایی ندارم ؛ ای  شکوه سبزه زاران

چون کویرم! همچو چشمه ، در دل و جانم روانی



این زلیخای دلم را ، کرده ام زنجیر عشقت

بی تو چون یوسف به چاهم ، ای ندای آسمانی



شام یلدای زمانم ، بی تو ای نور صداقت

شب اسیر خسته جان را ، تو امید جاودانی



روز من  تار و شبم تار، سرنوشتم غرق غصه

بعد تو تاریک تاریک ، تا به کِی این سرگرانی ؟



آید آن روزی که یک دم ، با تو و یادت نشینم ؟

لحظه ایی از خاطر تو ، بگذرد هم آشیانی ؟



جستجوکردم همه عمر ، من نشانت، همچو مجنون

لیک در  دشت دل من  ، هم چو آهویی دوانی


[ شنبه 1391/02/09 ] [ 10:15 AM ] [ ali karim ]

نمیدانم

در کوچه های سرد و نمناک شهر

گام هایم را مغرورانه بر پوسته ی تاریک شب می نهادم .

صدای جغد های شوم و ناله های بی کسی گوش هایم را می خراشید.

 حضور اشباهی را در لابه لای سنگ فرش ها و

 انتهای تاریک و غمبار هر کوچه مرا سخت آزرده می ساخت.

 نفس هایم سخت شده بود .

 قلبم به آرامیِ قدم هایم ناقوسش را به صدا وا می داشت .

 نمی دانستم در این نا کجا آباد تنهایی به کدامین امید چنگ زنم.

 به عقل و منطق و فلسفه؟!!

 در زمانه ای که شیری خردمند اسیر هوس های خرگوشِ بازیگوشی خواهد شد و

 منطق سلطانیِ خود را در بازیهای کودکانه ی ایام به حراج می گزارد!!

 یا به عشق و عاشقی؟!!

 لفظی که در کوچه های چشمک و عشوه و ناز به قرانی بیش نمی ارزد

 و خروار خروارش را فریب بر دوش می کشد.

 نمی دانم

 نمی دانم ...

 اما به امید شکوفه ی کوچک لب قرمزی که فردا صبح به خورشید سلام می کند

 دستور تپیدن را برای قلبم صادر خواهم کرد.

[ یکشنبه 1390/12/07 ] [ 9:21 AM ] [ ali karim ]
ميسپارم دست خدا اگه دوستم داشتي بيا .............................................T
[ یکشنبه 1390/12/07 ] [ 9:19 AM ] [ ali karim ]
در راه رسيدن به تو گيرم كه بميرم

                     اصلا به تو افتاده مسيرم كه بميرم

يا چشم بپوش از من و از خويش برانم

                    يا تنگ در اغوش بگيرم كه بميم

بي تو فردايي ندارم

[ چهارشنبه 1390/09/09 ] [ 6:33 PM ] [ ali karim ]
زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با چهره های زیبا جلوی در دید.
به آنها گفت: « من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسیدند:« آیا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمی توانیم وارد شویم منتظر می مانیم.»
عصر وقتی شوهرش به خانه برگشت، زن ماجرا را برای او تعریف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائید داخل.»
زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمی شویم.»
زن با تعجب پرسید: « چرا!؟» یکی از پیرمردها به دیگری اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پیرمرد دیگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقیت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنید که کدام یک از ما وارد خانه شما شویم.»
زن پیش شوهرش برگشت و ماجرا را تعریف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنیم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولی همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟»
فرزند خانه که سخنان آنها را می شنید، پیشنهاد کرد:« بگذارید عشق را دعوت کنیم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بیرون رفت و گفت:« کدام یک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»
عشق بلند شد و ثروت و موفقیت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسید:« شما دیگر چرا می آیید؟»
پیرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت می کردید، بقیه نمی آمدند، ولی هرجا که عشق است ثروت و موفقیت هم هست
[ چهارشنبه 1390/05/05 ] [ 3:16 PM ] [ ali karim ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

شهرم کره ای . پاتوق برو بچ باحال کره ای
امکانات وب